(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش
مگر یک روز ابراهیم ادهمبپرسید از یکی درویش پُر غم
که بودی با زن و فرزند هرگزچنین گفت او که نه، گفتا زهی عِز
بدو درویش گفت ای مرد مردانچراگوئی، مرا آگاه گردان
چنین گفت آنگه ابراهیم کای مردهر آن درویش درمانده که زن کرد
به کشتی در نشست او بی خور و خوابوگر فرزندش آمد گشت غرقاب
دل از فرزند چون در بندت افتادکه شیرین دشمنی فرزندت افتاد
اگرچه در ادب صاحب قرانیچو فرزندت پدید آمد نه آنی
اگرچه زاهدی باشی گرامیچو فرزند آمدت رندی تمامی