گنج

ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخه‌های دیگر

بنام آنک ملکش بی زوالستبوصفش نطق صاحب عقل لالست
مفرّح نامهٔ جانهاست نامشسر فهرست دیوانهاست نامش
ز نامش پُر شکر شد کام جانهازیادش پر گهر تیغ زبانها
اگر بی یادِ او بوئیست رَنگیستوگر بی نام او نامیست ننگیست
خداوندی که چندانی که هستیستهمه در جنب ذاتش عین پستیست
چو ذاتش برترست از هرچه دانیمچگونه شرح آن کردن توانیم
بدست صنع گوی مرکز خاکفکنده درخم چوگان افلاک
چو عقل هیچ کس بالای او نیستکسی دانندهٔ آلای او نیست
همه نفی جهان اثباتش آمدهمه عالم دلیل ذاتش آمد
صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتستچو نیکو بنگری خود جمله ذاتست
وجود جمله ظلّ حضرت اوستهمه آثار صنع قدرت اوست
نکوگوئی نکو گفته‌ست در ذاتکه التوحید اِسقاطُ الاضافات
زهی رتبت که ازمه تا بماهیبود پیشش چو موئی از سیاهی
زهی عزّت که چندان بی نیازیستکه چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر در جان درآیدز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
زهی وحدت که موئی در نگنجددر آن وحدت جهان موئی نسنجد
زهی رحمت که گر یک ذرّه ابلیسبیابد گوی برباید ز ادریس
زهی غیرت که گر بر عالم افتدبیک ساعت دو عالم برهم افتد
زهی هیبت که گر یک ذرّه خورشیدنیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاهنیابد کس ورای اوبدان راه
زهی ملکت که واجب گشت لابدکه نه نقصان یذیرد نه تزاید
زهی قوّت که گرخواهد بیک دمزمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون می‌زند جانبامید سَقاکُم رَبُّکُم خوان
زهی ساحت که گر عالم نبودیسر موئی از آنجا کم نبودی
زهی غایت که چشم عقل و ادراکبماند از بُعدِ آن افکنده بر خاک
زهی مهلت که چون هنگام آیدبموئی عالمی دردام آید
زهی شدّت بحجّت برگرفتننه برگ خامشی نه روی گفتن
زهی عزلت که چندانی زن و مرددویدند و ندیدند از رهش گرد
زهی غفلت که ما را کرد زنجیروگرنه نیست ازما هیچ تقصیر
زهی طاقت که گر ما زین امانتبرون آئیم ناکرده خیانت
زهی حسرت که خواهد بود ما راولی حسرت ندارد سود ما را
جهان عشق را پای و سری نیستبجز خون دل او را رهبری نیست
کسی عاشق بوَد کز پای تا فرقچوگل در خون شود اوّل قدم غرق
خداوندا بسی بیهوده گفتمفراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جُرمِ عاصی صد جهانستولی یک ذرّه فضلت بیش ازانست
چو ما را نیست جز تقصیر طاعتچه وزن آریم؟ مشتی کم بضاعت
کنون چون اوفتاد این کار ما راخداوندا بما مگذار ما را
مبرا از کم و چون و چرائیورای عالم و خلقی ورائی
خدایا رحمتت در یای عام استاز آنجا قطرهٔ ما را تمام است
اگر آلایش خلق گنه کاردر آن دریا فرو شوئی بیکبار
نگردد تیره آن دریا زمانیولی روشن شود کارِ جهانی
چه کم گردد ازان دریای رحمتکه یک قطره کنی بر خلق قسمت
خوشا هائی ز حق و ز بنده هوئیمیان بنده و حق های و هوئی
نداری در همه عالم کسی توچرا بر خود نمی‌گرئی بسی تو
اگر صد آشنا درخانه داریچو مُردی آن همه بیگانه داری
بآسانیت این اندوه ندهندبدست کاه برگی کوه ندهند
گرت یک ذرّه این اندوه بایدصفای بحر و صبر کوه باید
اگر پیش از اجل یک دم بمیریدر آن یک دم همه عالم بگیری
اگر آگه شوی ای مردِ مهجورکه ازنزد کِه ماندی این چنین دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهی توسر تشویش بر زانو نهی تو
اگر شایستهٔ راه خدا رابکلی میل کش چشم هوا را
چو نابینا شود چشم هوایتبحق بینا شود چشم هُدایت
تحیّر را نهایت نیست پیداکه یابد باز یک سوزن ز دریا
جهان را چون رباطی با دو در دانکه چون زین در درآئی بگذری زان
توغافل خفته وز هیچت خبر نهبخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه
ترا گر خود گدائی ور شهنشاهسه گز کرباس و ده خشتست همراه
بسی کردست گردون شعله کارینخواهد بود کس را رستگاری
زهر چیزی که داری کام و ناکامجدا می‌بایدت گشتن سرانجام
وگر ملکت ز ماهی تا بماهستسرانجامت بدین دروازه راهست
وگر اسکندری، دنیای فانیتکند روزی کفن اسکندرانیت
عزیزا بی تو گنجی پادشائیبرای خویشتن بنهاد جائی
اگر رایش بود بر دارد آن گنجوگرنه همچنان بگذارد آن گنج
جهان بی وفا نوری ندارددمی بی ماتمی سوری ندارد
اگر سیمت ببخشد سنگ باشدوگر عذریت خواهد لنگ باشد
وصالی بی فراقی قسمِ کس نیستکه گل بی خار و شکر بی مگس نیست
نمی‌دانم کسی را بی غمی منکه تادستی برو مالم دمی من
برَو تن در غم بار گران نهبسی جان کَن چو جان خواهند جان ده
نمی‌بینم ترا آن مردی و زورکه بر گردون شوی نا رفته درگور
نه ششصد سال آدم ماند غمناکز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟
چو او را گندمی بی صد بلا نیستترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست
زیان آمد همه سود من و توفغان از زاد و از بود من و تو
جهانا کیست کز جَور تو شادستهمه جَور تو و دَور تو بادست
جهان چون نیست از کار تو غمناکچرا بر سر کنی از دستِ او خاک
جهان چون تو بسی داماد داردبسی عید و عروسی یاددارد
مرا عمریست تادربندِ آنمکه تا با همدمی رمزی برانم
نمی‌بینم یکی هم دم موافقفغان زین هم نشینان منافق
چو بهر خاک زادستی ز مادردرین پستی چه سازی کاخ و منظر
چو جسمت سوده خواهد گشت در خاکسر منظر چه افرازی بر افلاک
اگر آگندهٔ از سیم و زر گنجنخواهی خورد یک دم آب بی رنج
غم خود خور که کس را ازتو غم نیستچه می‌گویم ترا حقّا که هم نیست
اگرچه جای تو در زیر خاکستولیکن جان پاک از خاک پاکست
نه مسجود ملایک گوهر تست؟نه تاجی از خلافت بر سر تست؟
خلیفه زادهٔ گلخن رها کنبگلشن شو گران جانی رها کن
بمصر اندر برای تست شاهیتو چون یوسف چرا در قعر چاهی
ازان بر ملک خویشت نیست فرمانکه دیوت هست برجای سلیمان
تو شاهی هم در آخر هم در اوّلولی بیننده را چشمست احول
دو می‌بینی یکی را و دو صد صدچه یک چه دو چه صد، جمله توئی خود
تو یک دل داری ای مسکین و صد باربیک دل چون توانی کرد صد کار
ترا اندوهِ نان و جامه تا کیترا از نام و ننگ عامه تا کی
نهادی بوالعجب داری تو در اصلپلاسی کرده اندر اطلسی وصل
اگر هر دم حضوری را بکوشیزواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشی
ز بس کاندیشهٔ بیهوده کردینهاد خویش را فرسوده کردی
الا ای خفته گر هستی خردمنددربایست خود برخود فرو بند
زهی حرص دل فرزندِ آدمزهی حیران و سرگردانِ عالم
الا ای از حریصی با دل کوربماندی در حرص را مرگست مرهم
...تو نامرده نگردد حرصِ تو کم
چه خواهی کرد چندین مال دنیاچشیدی جامِ مالامالِ دنیا
متاع جملهٔ دنیا بیک جَونیرزد بالله اندر چشمِ رهرَو
همه چون کرکسان دربند مردار...
فغان زین مور طبعان سخن چینچو موران جمله نه رهبر نه ره بین
فغان از حرص مشتی استخوان رندهمه سگ سیرتان موش پیوند
الا ای روز و شب غمخواره ماندهبدست حرص در بیچاره مانده
حریصی بر سرت کرده فساریترا حرصست و اشتر را مهاری
تو بر رزّاق ایمن باش آخرصبوری وَرز و ساکن باش آخر
ز کافر او نگیرد رزقِ خود بازکجا گیرد ز مرد پر خرد باز
مکن در وقت صبح ای دوست سستیچو داری ایمنی و تن درستی
چو تو بیدار باشی صبحگاهیبیابی هر چه آن ساعت بخواهی
هر آن خلعت کز آن درگاه پوشندچو آید صبح گاه آنگاه پوشند
در روضه سحرگاهان گشایندجمال او بمشتاقان نمایند
گرت باید در آن دم پادشائیز درگاه محمد کن گدائی