گنج

(۲) گفتار مرد خدای پرست

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۱ بیت
چنین گفته‌ست روزی حق پرستیکه او را بود در اسرار دستی
که هر چیزی که هست و بایدت نیزازان چیزت فراغت بِه ازان چیز
ترا چیزی که در هر دو جهانستبه از بودش بسی نابود آنست
اگر هر دو جهان دار السلامستتماشا گاه جانم این تمامست
چو جان پاکِ من فردوس باشدمرا صد مشتری در قوس باشد
بهشتی این چنین و همدمی نهدلی پر سرِّ عشق و محرمی نه
چو هر همدم که می‌بینم حجابستمرا پس هر دمی همدم کتابست
چو کس را می‌نبینم همدم خویشدر آنجا می فرو گویم غم خویش
مرا درمغزِ دل دردیست تنهاکزو می‌زاید این چندین سخنها
اگر کم گویم و گر بیش گویمچه می‌جویم کسی، با خویش گویم
برآوردم بگرد عالمی دستنداد از هیچ نوعم همدمی دست
وگر داد ودهد یک همدمم دادنداد اوداد لیکن هم دمم داد
ز چندین آدمی درهیچ جائینمی‌بینم سر موئی وفائی
چو در من نیز یک ذرّه وفا نیستز غیری این وفا جُستن رو انیست
چو من محرم نَیَم خود را زمانیکِه باشد محرم من در جهانی
ز همراهان دین مردی ندیدمزاخوان صفا گردی ندیدم
بسی رفتم هم آنجا ام که بودمنمی‌دانم کزین رفتن چه سودم
دلا چون هم نشینانت برفتندرفیقان و قرینانت برفتند
تو تا کَی باد پیمائی ز سودابرَو تا کَی کنی امروز و فردا
بخوردی همچو بیکاران جهانیغم کارت نمی‌بینم زمانی
اگرچه صبحدم را هم دمی هستولی صادق نداد آن همدمش دست
بکن کاری که وقت امروز داریبرافروز آتشی چون سوز داری
همه خفتند چه مست و چه هشیارتو کَی خواهی شدن از خواب بیدار
ترا تا چند ازین باریک گفتنکه می‌باید ترا با ریگ رُفتن
چو ابرهیم گفتار آمدی توچرا نمرود رفتار آمدی تو
چو نتوانی که مرد کار میریزهی حسرت اگر مُردار میری
به گرد قال آخر چند گردیقدم در حال نِه گر شیر مردی
دل تو گر ز قال آرام گیردکجا از حالِ مردان نام گیرد
چو قشری بیش نیست این قال آخرطلب کن همچومردان حال آخر
چو تو عمر عزیز خود بیکبارهمه در گفت کردی،کی کنی کار
بُت تو شعر می‌بینم همیشهترا جز بت پرستی نیست پیشه