(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود
در اوّل روز میشد بشرِ حافیز دُردی مست امّا جانش صافی
مگر یکپاره کاغذ یافت در راهبر آن کاغذ نوشته نامِ الله
ز عالم جز جَوی حاصل نبودشبداد و مشک بستد اینت سودش
شبانگه نامِ حق را مردِ حق جویبمشک خود معطّر کرد وخوش بوی
در آن شب دید وقت صبح خوابیکه کردندی به سوی او خطابی
که ای برداشته نام من از خاکبحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک
ترا مرد حقیقت جوی کردیمهمت پاک و همت خوش بوی کردیم
خدایا بس که این عطّارِ خوش گویبعطر نظم نامت کرد خوش بوی
چه گر عطّار ازان خوش گوی بودستکه نامت جاودان خوش بوی بودست
تو هم از فضل خاک آن درش کنبنام خویشتن نام آورش کن
که جز از فضل تو روئی نداردگر از طاعت سر موئی ندار