(۷) حکایت ابوعلی فارمدی
چنین دادند ره بینان دمسازخبر از بوعلی فاربد باز
که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندننه دل ناخوش کن از خُسران و راندن
قبول خویش را مشمر غنیمتمشو گر رَد شوی هرگز هزیمت
که چون نفریبی از نعمت دمی تونگردی از بلا پست غمی تو
برون این همه رنگ دگرگونبرنگی دیگرت آرند بیرون
اگر این رنگ افتد بر رگویتدو عالم عنبرین گردد ز بویت
اگر این رنگ یابی ای یگانهنباید هیچ چیزت جاودانه
همه چیزی چو ازتو چیز گرددترا کی مَیلِ چیزی نیز گردد
چو تو دائم تو باشی بی بهانههمه چیزی توداری جاودانه
چو دائم محو باشی در الهیز تو خواهند امّا تو نخواهی