گنج

(۱۰) حکایت در اهل دوزخ

چنین نقلست کز آحادِ امّتگروهی را کند بی بهره رحمت
خطاب آید که ایشان را هم اکنونسوی دوزخ برید آغشته در خون
بآخر بر لب دوزخ بیکبارز حق خواهند مهل اندک نه بسیار
خطاب آید ز حضرت آشکاراکه کاری می‌نگردد دیر ما را
کنون سالی هزاری نه بعلّتبفضل این خلق را دادیم مهلت
چنین نقلست ازان قوم جگر سوزکه می‌گریند این مدّت شب و روز
چو این سالی هزار آید بسرشانز حضرت مهلتی باید دگرشان
دوی دیگر ز حق مهلت ستانندکه تا بر دردِ خود خون می‌فشانند
مدام این سه هزاران سال افزونهمی گریند و می‌گردند در خون
که کس یک لحظه با آن قوم مسکیننگوید کز چه می‌گرئید چندین
بزرگی گفت صد جان پریشانچو جان من فدای اشکِ ایشان
که دردی را که آن درمان نداردز حضرت جز دل ایشان ندارد
ترا تا دردِ بی درمان نباشدبدرمان کردنت فرمان نباشد
همی یک دردش از صد جان ترا بهکه دردش از بسی درمان ترا به
ترا گر بو عُبَیده هست جرّاحدلت را بر جراحت نیست اصلاح
بپای انداز خود را سرنگونسارمگر از خاک برگیرد ترا یار
اگر تو برنگیری سر ز پایشبدست آری کمند دلربایش