(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ
یکی از خواجهٔ جُندی بپرسیدکه تو به یا سگی وز کس نترسید
مریدانش دویدند آشکارهکه تا آنجا کنندش پاره پاره
بیک ره منع کرد آن جمله را پیربدو گفتا نَیَم آگه ز تقدیر
نشد معلومم ای جان پدر حالجوابت چون توان آورد در قال
گر از اوباش راه ایمان برم منتوانم گفت کز سگ بهترم من
وگر ایمان نخواهم بُرد از اوباشچو موئی بود می از سگ من ای کاش
چو پرده بر نیفتادست از پیشمنه بر سگ بموئی منّت از خویش
که گر سگ را میان خاک راهستولیکن با تو از یک جایگاهست