گنج

(۴) حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور

علی می‌رفت روزی گرمگاهیرسید آسیب او بر مور راهی
مگر آن مور می‌زد پا و دستیز عجزش در علی آمد شکستی
بترسید و بغایت مضطرب شدچنان شیری ز موری منقلب شد
بسی بگریست و حیلت کرد بسیارکه تا آن مور باز آمد برفتار
شبانگه مصطفی را دید در خواببدو گفت ای علی در راه مشتاب
که دو روز از پی یک مور دائمز تو بود آسمانها پُر ملائم
نباشی از سلوک خویش آگاهکه موری را کنی آزرده در راه
چنان موری که معنی دار بودستهمه ذکر خدایش کار بودست
علی را لرزه بر اندام افتاد ز موری شیر حق در دام افتاد
پیمبر گفت خوش باش و مکن شورکه پیش حق شفیعت شد همان مور
که یارب قصد حیدر در میان نیستاگر خصمی بمن بود این زمان نیست
جوانمردا بدان کز درد دین بودکه با موری چنان شیری چنین بود
چو حیدر در شجاعت شیر زوریکه دیدی بسته بر فتراک موری
خُنُک جانی که او از حق خبر داشتقدم بر امر حق بنهاد و برداشت
تو گر بر جهل مطلق در سلوکیگدای مطلقی ور ازملوکی
نظر باید فگند آنگه قدم زدکه نتوان بی‌نظر در ره قدم زد
اگر تو بی‌نظر در ره زنی گامنگونساریت بار آرد سرانجام
چوبر عمیا روی همچون خران تونه ممتازی بعقل از دیگران تو
قدم بشمرده نه گر مرد راهیکه بشمرده‌ست از مه تا به ماهی
اگر گامی نهی بی‌هیچ فرمانبسی دردت رسد بی‌هیچ درمان
گر اینجا گام برگیری زمانینباید رفت در گورت جهانی
همی هر کس که اینجا یک زمان رفتهمان انگار کانجا صد جهان رفت
اگرچه حیرت اینجا یک دم افتدولی آنجایگه صد عالم افتد
اگر امروز گامی می‌نهی پاکنباید رفت صد فرسنگ در خاک
دریغا می‌نبینی سود بسیارکه گر بینی دمی ننشینی از کار
بهر گامی که برگیری تو امروزز حضرت تحفهٔ یابی دلفروز
چنین سودی چو هر دم می‌توان کردچرا از کاهلی باید زیان کرد