(۹) حکایت در ذمّ دنیا
یکی پرسید ازان دانای فتویکه چه بهتر بوَد از مالِ دنیی
چنین گفت او که مالی کان نباشدکه گر باشد به جز تاوان نباشد
که گر مالی ز دنیا افتد آغازترا آن مال دارد از خدا باز
ولی کی ارزد آن مال جهانیکه از حق باز مانی تو زمانی
چو از حق باز میدارد ترا مالپس آن بهتر که نبود در همه حال
ترا چون عیش دنیا راه زن شدکجا در دین توانی بُت شکن شد
همه عمرت شبست ای خفتهٔ راهنه از روزی نه از بیداری آگاه
چو روزت صبح گرداند بزودیکه تو در عشق بازی با که بودی
هر آن ساعت که نه در عشقِ دینیحریف اژدهای آتشینی