(۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی
چنین گفت اصمعی پیر یگانهکه یک شب در عرب گشتم روانه
کریمی کرد مهمانم دگر روزبر او زنگئی دیدم همه سوز
کشیده پای تا فرقش بزنجیربزاری نالهٔ میکرد چون زیر
دلی چون دیدهٔ موری ز تنگیهمه زنگی دلی رفته ز زنگی
بپرسیدم از آن زنگی خستهکه از بهر چه گشتی پای بسته
مرا گفتا گناهی کردهام منکه زین زنجیر و غلّ آزردهام من
بنزد خواجهٔ من میهمان رابوَد حقّی که نتوان گفت آن را
اگر از وی بخواهی این زمانمببخشد از برای میهمانم
چو آوردند نان و خواجه بنشستبسوی نان نمیبرد اصمعی دست
که نتوانم که خون جان خورم مناگر او را ببخشی نان خورم من
چنین گفت اصمعی را میزبانشکه زنگی را پُر آتش باد جانش
بجانش نزد این دلخسته بیمستچه گویم چون گناه او عظیمست
گناهش چیست گفت ای خواجه بر گوچنین گفتا که این زنگیِ بدخو
براهی چارصد اشتری قوی حالهمه در گرمگاه وزیرِ اثقال
بعجلت کرم میراندست در راهحُدائی زار میخواندست آنگاه
که تا آن اشتران بی خورد و بیخوابسِپَس کردند ده منزل در آن تاب
حدایی زار و زنگی خوش آوازهمه آن اشتران را داده پرواز
چو او قصد حَدَی پیوست کردهز لذّت اشتران را مست کرده
چو در سختی چنین راهی سپردندبهم هر چار صد آنجا بمردند
بزاری اشتران را بار بر پُشتحُدَی میگفت تا در تشنگی کُشت
به بانگی چارصد اشتر چو جان دادمنت زین غُصّه نتوانم نشان داد
چو حیوان میبمرد از درد این راهچگونه گیرمت من مردِ این راه
جوانمردا شتر را گر حُدَی هستترا از حضرت حق صد ندا هست
چو حیوانی بمیرد از یک آوازتوئی اندر دو عالم محرم راز
پیاپی میرسد از حق پیامتز حیوانی کمست آخر مقامت؟
خدای از بهرِ خویشت آفریدهز تو هم نفس وهم مالت خریده
تو مشغول وجود خویش گشتهبخودبینی ز شیطان بیش گشته
ترا صد گنج حق داده زهستیتو با شیطان بهم خورده زمستی
خدا خوانده بخویشت جاودانهتو گشته از پی شیطان روانه
خدا فعل تو یک یک ذره دیدهتو چون ذرهٔ هوای خود گزیده
زیان کردی همه عمر جهانیکه قدر آن ندانستی زمانی
ولیکن هست صبر آنکه ناگاهبرافتد پرده از چشم تو در راه
چو رسوائی خود گردد عیانتبسوزد آتش تشویر جانت