گنج

(۱) حکایت پسر هارون الرشید

زُبَیده را ز هارون یک پسر بودکه در خلوت ز عالم بیخبر بود
برون نگذاشتی مادر ز ایوانشکه زیر پرده می‌پرورد چون جانش
چو قوّت یافت عقل بی قیاسشبه جوش آمد دل حکمت شناسش
بمادر گفت عالم این سرایستو یا بیرون این بسیار جایست؟
جز این جائی اگر هست آشکارهبگو تا پیش گیرم من نظاره
دل مادر بسوخت الحق برو سختبدو گفت ای گرامی و نکوبخت
ز قصر این لحظه بیرونت فرستمبصحرا و بهامونت فرستم
برای او خری مصری بیاراستغلامی و دو خادم کرد درخواست
برون بُردند تنها آن پسر راکه تا بگشاد بر عالم نظر را
ندیده بود عالم آن یگانهتعجّب کرد از رسم زمانه
قضا را دید تابوتی که در راهگروهی خلق می‌بردند ناگاه
همه در گریه و زاری بماندهز گریه در جگرخواری بمانده
پسر پرسید آن ساعت زخادمکه مردن بر همه خلقست لازم؟
جوابش داد کان جسمی که جان یافتز دست مرگ نتواند امان یافت
نباشد مرگ را عامی و خاصیکزو ممکن نشد کس را خلاصی
پسر گفتا چنین کاریم در پیشچرا جانم نترسد سخت بر خویش
چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون مومبباید کرد زود این حال معلوم
چو شیر مرگ را بر وی کمین بودتماشا کردن کودک چنین بود
شبانگاهی چو پیش مادر آمدنشاط و دلخوشی بر وی سرآمد
همه شب می‌نخفت از هیبت مرگشکسته شاخ می‌لرزید چون برگ
بوقت صبحدم بگریخت از شهربترک لطف گفت از هیبت قهر
طلب می‌کرد هارون هر زمانشنمی‌یافت از کسی نام و نشانش
چنین گفت آنکه مردی پاک دل بودکه وقتی در سرایم کارِ گِل بود
ز خانه چون برون رفتم ببازاریکی مزدور را گشتم طلبکار
جوانی را نحیف و زرد دیدمز سر تا پاش عین درد دیدم
نهاده تیشه و زنبیل در پیششده واله نه با خویش و نه بی‌خویش
بدو گفتم توانی کار گِل کرد؟توانم گفت امّا نه بدِل کرد
بدو گفتم مرا شاید تو برخیزچنین گفت آن جوانمرد بپرهیز
که من شنبه کنم کار و دگر نهمرا خواهی همین روز و اگر نه
چو روز شنبهش بودی سر کاربه «سبتی» زین سبب شد نام بردار
ببردم آخر او را سوی خانهدو مَرده کارِ من کرد آن یگانه
شدم در هفتهٔ دیگر به بازارطلب کردم زهر سوئیش بسیار
مرا گفتند او دیوانه باشدهمیشه در فلان ویرانه باشد
شدم او را در آن ویرانه دیدمز خلق عالمش بیگانه دیدم
بزاری و نزاری اوفتادهبدام مرگ و خواری اوفتاده
بدو گفتم که چون بیمار و زاریز من آید ترا تیمار دادی
بیا درخانهٔ ما آی امروزکه کس را می نه‌بینم بر تودلسوز
اجابت می‌نکرد، القصّه برخاستبرای من بجای آورد درخواست
چو آمد در وثاق من چنان شدکزان سان ناتوان خود کی توان شد
جهانی درد مُجرَی گشت در وینشان مرگ پیدا گشت بر وی
مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوستبرون می‌باید آمد با تو از پوست
بدو گفتم که هر حاجت که خواهیبخواه ای محرم سرّ الهی
بمن گفت آن زمان کم جان برآیدز قعر چاه این زندان برآید
رسن در گردنم بند و برویمدرافکن پس بکش بر چار سویم
بگو کین کار کار اهل دینستجزای مَن عَصَی الجبار اینست
کسی کو عاصی جبّار باشدچنین هم سرنگون هم خوار باشد
دوم کهنه گلیمی هست پاکمکفن زین ساز و با این نه بخاکم
که با این طاعت بسیار کردممگر در خاک برخوردار کردم
سیُم این مصحفم بستان و بشناسکه بودست آن عبدالله عباس
که هارون این حمایل کرده بودیز چشم دیگران در پرده بودی
بر هارون بر این مصحف ببغدادبدو گوی آنکه این مصحف بمن داد
سلامت گفت و گفتا گوش میدارکه در غفلت نمیری همچو من زار
که من در غفلت و پندار مردمندیدم زندگی مردار مردم
بگوی مادرم را کز دعائیفراموشم مکن در هیچ جائی
بگفت این و بکرد آهی و جان دادعفاالله جز چنین جان چون توان داد
بدل گفتم که می‌باید رسن خواستکه حالی آن وصیّت راکنم راست
رسن در گردنش کردم بزاریکشیدم روی بر خاکش بخواری
یکی هاتف زبان بگشاد ناگاهکه ای از جهلِ محض افتاده از راه
نداری شرم تو از جهلِ بسیارکنی با دوستان ما چنین کار؟
رسن در گردن شخصی میفگنکه چون چنبر نهادش چرخ گردن
چه می‌خواهی ازین غم کُشتهٔ راهفَلَا تَحزَن فَاِنّا قَد غَفَرنَاه
چو بشنیدم من آن آوازِ عالیز هیبت شد دو دستم سُست حالی
بدل گفتم که ای غافل بپرهیزچه جای این رسن بازیست، برخیز
شدم یارانِ خود را پیش خواندمسخن از حالِ آن درویش راندم
همه جمع آمدند و با دلی پاکگلیمش را کفن کردند در خاک
چو فارغ گشتم از کار جوان منگرفتم مصحف و گشتم روان من
ستادم بر در هارون سحرگاهکه تا هارون پدیدار آمد از راه
نمودم مصحف و بستد ز من شادمرا گفتا چه کس این مصحفت داد
بدو گفتم یکی مزدورکاریجوانی لاغری زردی نزاری
چو گفتم ای عجب مزدورکارشپدید آمد دو چشم سیل بارش
بسی بگریست تا شد هوش از ویچو بنشست اندکی آن جوش از وی
مرا گفتا کجاست آن سروِ آزادبدو گفتم که سلطان را بقا باد
چو این بشنید بخروشید بسیاربرفت از هوش آن داننده هشیار
نه چندان ریخت اشک و کرد فریادکه آن هرگز کسی را خود بوَد یاد
بگردون می‌رسید آوازِ آهشنگه می‌داشت از هر سو سپاهش
پس آنگه گفت آن ساعت که جان دادچه گفت از من ترا و چه نشان داد
بدو گفتم که آن ساعت چنین گفتکه باید با امیرالمؤمنین گفت
کزین شاهی مشو زنهار مغرورسخن بشنو ازین درویش مزدور
در آن کن جهد کز من پند گیریمیان ملک مرداری نمیری
که گر مردار میری ای یگانهچو مرداری بمانی جاودانه
بدنیا مبتلا تا چند باشی؟پی دین گیر تا خرسند باشی
که دنیا پردهٔ جان تو باشدولی دین شمع ایمان تو باشد
اگرملک همه عالم بگیریهمه بر تو نشنید چون بمیری
تو مردی نازکی پرورده در نازز حمّالی خلقی خوی کن باز
کنون من گفتم و رفتم تو مپسندکه ننیوشی چنین وقتی چنین پند
ز سر در درد هارون تازه‌تر شدز حیرت هر دم از نوعی دگر شد
بآخر با وثاقش برد با خویشکه تا بنشست پیش پرده درویش
زُبَیده در پس آن پرده آمدکه تا پیشش حکایت کرده آمد
چنین گفت او که چون آنجا رسیدمکه در خاکش فکندم می‌کشیدم
برآمد از پس پرده خروشیچو دریا زان زنان برخاست جوشی
زُبَیده گفت ای فریادم از توخدا بستاند آخر دادم از تو
جگرگوشهٔ مرا در مستمندینترسیدی که بر روی او فکندی؟
خلیفه زاده را نشناختی تورسن در گردنش انداختی تو
دریغا ای غریب و ای جوانمدریغا نورِ چشم و شمعِ جانم
چو بادی عزمِ ره ناگاه کردیکه جان مادر آتشگاه کردی
دریغا ای لطیف نازنینمکه ماندی همچو گنجی در زمینم
چه گویم، گورش القصّه نشان خواستبزینت مشهدی کرد آن زمان راست
خبر گوینده را بسیار زر دادولی هارونش از زن بیشتر داد
توانگر گشت آن مرد خبرگویکنون این رفت اگر داری دگرگوی
چه خواهی کرد ملکی را که ناکامبلای جان تو باشد سرانجام
اگر شاهیِ عالم خانه داریشوی شهماتِ آن خانه بزاری
چرا در کلبهٔ بنشستهٔ راستکزو ناکام بر می‌بایدت خاست
چرا معشوقهٔ خواهی که پیوستغم آن عاقبت گرداندت پست
چرا جمع آوری چیزی بصد عزکه یک جَو زان نخواهی خورد هرگز
اگر تو دشمن ملکی پدر باشوگر در ملک هارونی پسر باش
ز حال آن پسر دادم نشانیتکنون حال پدر گویم زمانیت