گنج

المقالة السادس عشر

پسر گفتش که هرگز آدمی زادندیدم ز آرزوی ملک آزاد
نمی‌دانم من از مه تا بماهیکسی را کو نخواهد پادشاهی
کمال ملک نتوان داد از دستکه بهر ملک تن جان داد از دست
نکو گفت آن حکیم مشتری فشکه گر شاهی بوَد روزی بوَد خوش