گنج

(۷) حکایت پادشاه و انگشتری

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵ بیت
جهان را پادشاهی پاک‌دین بودکه مُلک عالَمش زیرِ نگین بود
نبودش در همه عالم نظیریکه بودش از همه عالم گزیری
سواد ملکش از مَه تا به ماهیز شرقش تا به غربش پادشاهی
حکیمانی که پیش شاه بودندکه اِجری‌خوارهٔ درگاه بودند
چنین گفت ای عجب روزی به ایشانکه حالی می‌رود بر من پریشان
دلم را آرزوئی بس عجب خاستنمی‌دانم که این از چه سبب خاست
مرا سازید یک انگشتری پاککه هر وقتی که باشم نیک غمناک
چو در وی بنگرم، دل‌شاد گردمز دست تُرکِ غم آزاد گردم
وگر دل‌شاد گردم نیز از بختچو در وی بنگرم، غمگین شوم سخت
حکیمان زو امان جُستند یک‌چندنشستند آن بزرگان خردمند
بسی اندیشه و فکرت بکردندبسی خونابهٔ حسرت بخَوردند
به آخر اتّفاقی جزم کردندبه یک ره بر نگینی عزم کردند
که بنگارند بر وی این رقم زود:که «آخر بگذرد این نیز هم زود»
چو ملک این جهان ملکی رونده‌ستبه ملک آن جهان شد هر که زنده‌ست
اگر آن ملک خواهی این فدا کنبه ابراهیمِ ادهم اقتدا کن