(۲) حکایت شیخ و مرغ همای
مگر میرفت شیخی کاردیدهبره در دید طاقی برکشیده
همائی کرده از کج بر سر اوبگسترده ز هم بال و پر او
زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناسازتو بی شرمک بدینجا آمدی باز
بهر یک چند بگشائی پری تونشینی پس بقصر دیگری تو
نیاید از تو کس را سایه داریکه نا پایندگی سرمایه داری
اگر پایندگی بودی جهان راهویدائی نبودی عقل و جان را
همه دنیا سرابی مینمایدجهانی ملک خوابی مینماید
خرت در گِل ازان سخت اوفتادستکه در تعبیر خر بخت اوفتادست
چو خر باشد کسی را بخت اینجابلاشک کار باشد سخت اینجا
اگر غربال پندار خود از آببرآری عالمی بینی همه خواب