(۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت
مگر شد سنجر پاکیزه اوصافبخلوة پیشِ رکن الدینِ اکّاف
زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاهکزین شاهی نیاید ننگت ای شاه؟
که هرگز پیر زالی پُر نیازینسازد خویشتن را پی پیازی
که تا زان پی پیاز آن زن زالبنستانی تو چیزی در همه حال
شهش گفتا که شیخا من ندانمکه چون از پی پیازی میستانم
چنین گفت او که زالی ناتوانیبخون دل بریسید ریسمانی
چو بفروشد باندک سیم ای شاهخرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه
هم از بازار ترّه میستانیهم از هیزم هم پِی، می ندانی؟
ز یک یک بُز مواشی میبخواهیگدائی بِه بسی زین پادشاهی
شه آفاق نقد خویشتن یافتز کوة از پی پیاز پیرزن یافت
دل سنجر ازان تشویر خون شدببخشید از سر ناز و برون شد
گدا در راهِ او چون پادشاهستشه دنیا گدای خاک راهست
گدای راهِ او با هیچ در دستبدان ماند که در دستش همه هست
شهی کورا هزاران گنج کم نیستبدان ماند که نقدش یک درم نیست
درین ره سیم و زر حرمت نداردکه حرمت جز قوی همّت ندارد
برای یک درم درمانده باشدولی دست ازجهان افشانده باشد