(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد
بدام افتاد روباهی سحرگاهبروبه بازی اندیشید در راه
که گر صیّاد بیند همچنینمدهد حالی بگازر پوستینم
پس آنگه مرده کرد او خویشتن راز بیم جان فرو افکند تن را
چو صیّاد آمد او را مرده پنداشتنمییارست روبه را کم انگاشت
ز بُن ببرید حالی گوش او لیککه گوش او بکار آید مرا نیک
بدل روباه گفتا ترکِ غم گیرچو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر
یکی دیگر بیامد گفت این دمزبان او بکار آید مرا هم
زبانش را برید آن مرد ناگاهنکرد از بیمِ جان یک ناله روباه
دگر کس گفت ما را از همه چیزبکار آید همی دندانِ او نیز
نزد دم تا که آهن درفکندندبسختی چند دندانش بکندند
بدل روباه گفتا گر بمانمنه دندان باش ونه گوش و زبانم
دگر کس آمد و گفت اختیارستدل روبه که رنجی را بکارست
چو نام دل شنید از دور روباهجهان برچشمِ او شد تیره آنگاه
بدل میگفت با دل نیست بازیکنون باید بکارم حیله سازی
بگفت این و بصد دستان و تزویربجَست از دام همچون از کمان تیر
حدیث دل حدیثی بس شگفتستکه دو عالم حدیثش درگرفتست
روا داری که در خونم نشانی؟حدیث دل مگو دیگر تو دانی
چو دل خون شد بگو از دل چه گویمز دل با مردم غافل چه گویم
دلم آنجا که معشوقست آنجاستمن آنجا کی رسم این کی شود راست
دل من گُم شد از من ناپدیدارنه من از دل نه دل از من خبردار
چو دائم از دل خود بینشانمنشانی کی بود از دلستانم