(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت
یکی دیوانهٔ کو بود در بندبلب میگفت رازی با خداوند
یکی بر لب نهادش گوش حالیکه تا واقف شود زان سرِّ عالی
بحق میگفت: این دیوانهٔ توکه بود او مدّتی هم خانهٔ تو
چو در خانه نگنجیدی تو با اوکه در خانه تو میبایست یا او
بحکم تو کنون زین خانه رفتمچو توهستی من دیوانه رفتم
درین مذهب که جز این هیچ ره نیستبترکه ما و من شرک و گنه نیست
برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگکه بار تو گرانست و خرت لنگ
ازینجا رخت سوی لامکان کشبُراق عشق را در زیرِ ران کش
که بار عشق را جان بارگیرستولی میدان خلدش ناگزیرست
ملازم باش این در راه که ناگاهبقرب خویشتن خاصت کند شاه
حضور تست اصل تو و گر هیچحضور تو همی باید دگر هیچ
اگر تو حاضر درگاه گردیز مقبولان قرب شاه گردی