(۱) حکایت کیخسرو و جام جم
نشسته بود کیخسرو چو جمشیدنهاده جامِ جم در پیشِ خورشید
نگه میکرد سرّ هفت کشوروز آنجا شد به سَیر هفت اختر
نماند از نیک و بد چیزی نهانشکه نه در جام جم میشد عیانش
طلب بودش که جامِ جم ببیندهمه عالم دمی درهم ببیند
اگرچه جملهٔ عالم همیدیدولی در جام جام جم نمیدید
بسی زیر و زبر آمد در آن رازحجابی مینشد از پیشِ او باز
بهآخر گشت نقشی آشکاراکه در ما کی توانی دید ما را؟
چو ما فانی شدیم از خویشتن پاککه بیند نقشِ ما در عالم خاک؟
چو فانی گشت از ما جسم و جان همز ما نه نام ماند و نه نشان هم
تو باشی هرچه بینی ما نباشیمکه ما هرگز دگر پیدا نباشیم
چو نقش ما به بینقشی بَدَل شدچه جویی نقش ما؟ چون با ازل شد
همه چیزی بهما زان میتوان دیدکه ممکن نیست ما را در میان دید
وجود ما اگر یک ذرّه بودیهنوز آن ذرّه در خود غرّه بودی
نبیند کس ز ما یک ذرّه جاویدکه از ذرّه نگردد ذرّه خورشید
اگر از خویش میجویی خبر توبمیر از خود مکن در خود نظر تو
اگرچه لعبتان دیده خردندولی از خویشتن پیش از تو مردند
ازان یک ذرّه روی خود ندیدندکه تا بودند مرگ خود گُزیدند
ازان پیوسته خویش از عز نبینندکه خود را مردگان هرگز نبینند
اگر در مرگ خواهی زندگانیگمان زندگانی مرگ دانی
اگر خواهی تو نقش جاودان یافتچنان نقشی به بینقشی توان یافت
کنون گر همچو ما خواهی چو ما شوبهترک خود بگو از خود فنا شو
حصاری از فنا باید درین کویوگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی
چو کیخسرو ازان راز آگهی یافتز ملک خویش دست خود تهی یافت
یقینش شد که ملکش جز فنا نیستکه در دنیا بقا را هم بقا نیست
چو صحرای خودی را سدِّ خود دیدقبای بیخودی بر قدِّ خود دید
چو مردان ترک مُلکِ کمبقا گفتشهادت گفت و بر دست فنا خفت
مگر لهراسپ آنجا بود خواندشبجای خویش در ملکت نشاندش
بهغاری رفت و بُرد آن جام با خویشبهزیر برف شد دیگر میندیش
کسی کاو غرق شد از وی اثر نیستوزو ساحلنشینان را خبر نیست
تو هم در عین گردابی بماندهنمیدانی که در خوابی بمانده
که تو با ما یخی بر آفتابیو یا کف گِلی بر روی آبی
چو بی کشتی تو در دریا نشستیبگوید با تو دریا آنچه هستی