(۱۱) سؤال آن درویش از شبلی
یکی پرسید از شبلی که در راهکه بودت بدرقه اول بهدرگاه؟
سگی را گفت دیدم بر لب آبکه یک ذره نداشت از تشنگی تاب
چو دیدی روی خود در آب روشنگمان بردی سگی دیگر معیّن
نخوردی آب از بیم دگر سگبجَستی از لب آن آب در تگ
چو گشت از تشنگی دل بیقرارشز اندازه برون شد انتظارش
بهآب افکند خود را ناگهانیکه تا شد آن سگ دیگر نهانی
چو او از پیش چشم خویش برخاستخود او بود آن حجاب، از پیش برخاست
چو برخاست این چنین روشن حسابمیقینم شد که من خود را حجابم
ز خود فانی شدم، کارم برآمدسگی در راهم اول رهبر آمد
تو هم از راه چشم خویش برخیزحجاب تو تویی از پیش برخیز
گرت مویی خودی برجای باشدترا بندی گران بر پای باشد
ترا آن بِه بُدی ای مرد فرتوتکه از گهواره بردندی بهتابوت
ازان موسی ز حق ان پایگه یافتکه از گهواره در تابوت ره یافت
حضور او اگر باید مدامتمیا با خود دگر این می نمامت
میا با خود بیا بیخود ز خود دورکه هست آن بیخودی نورٌ عَلی نور
اگر تو بالغ اسرار گردیز یکیک عضو برخوردار گردی
نه طفی ماندت نه احولی نیزازو گویی وزو بینی همه چیز