(۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب
قمر گفتا که من در عشق خورشیدجهان پُر نور خواهم کرد جاوید
بدو گفتند اگر هستی درین راستشبانروزی بتگ میبایدت خاست
که تا در وی رسی و چون رسیدیدرو فانی شوی در ناپدیدی
بسوزی آن زمان تحت الشُعاعشوجودت خفض گردد زارتفاعش
چو ازتحت الشعاع آئی پدیدارشود خلقی جمالت را خریدار
بانگشتت بیکدیگر نمایندبدیدارت نظرها برگشایند
چه افتادست تا نوری بیک بارز پیش نور میآید پدیدار
یکی سرگشته فانی گشته بی باکهویدا شد ز جرم باقی خاک
یکی خود سوخته تحت الشعاعیوصالی یافت بعد از انقطاعی
شب دو گفته با چندان جمالشمدد گیرد ز نقصان هلالش
چو این شب خویش آراید یقینستبدو کس ننگرد کو خویش بینست
ولی هر گه که بینی چون خلالشدرو بینند یعنی در هلالش
تو تا هستی خود در پیش داریبلای جاودان با خویش داری
ز چرک شرکت آنگه دل بگیردکه دل در بیخودی منزل بگیرد
زشیر شرک اگر خویت شود بازبلوغت افتد از توحید آغاز