گنج

المقالة العاشرة

پسر گفتش گرت از جاه عارستکه حبّ جاه مطلوب کبارست
چو چشم از منصب و ازجاه برتافتکرا دیدی که او از جاه سر تافت
ندیدی آنکه یوسف از بن چاهبتخت سلطنت افتاد و در جاه
ندیدم در زمانه آدمی زادز حب جاه و حب مال آزاد
زهر نوع آزمودم من بسی راکه گلخن را نشد گلشن کسی را
ور این هر دو کسی راگشت یکسانبود این شخص حیوانی نه انسان
ولی چون آدمی ذوعقل باشدخری نبود بجاهش نقل باشد
نه عیسی بر فلک رفتست از جاهفرشته دایم از جهلست در چاه