شمارهٔ ۲
ما مست شراب جان فزاییمسرخوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی استما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارندزنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی استگر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآیدبرداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیمچون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیمروشن سخنی است می نماییم
ما صوفی صفهٔ صفاییمبیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفتدل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنیاز عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقیبا ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصورعشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بیخودی و مستیپیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می رامیخواست به رغم صوفیان گفت
ما صوفی صفهٔ صفاییمبیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان رادریاب حیات جاودان را
کین یک دوسه روز عمر باقی استاز دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحیبفروش به جرعهای جهان را
در فصل بهار و موسم گلبی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخواندهای تو هرگزاز لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرنددر مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقیگوییم حدیث این بیان را
ما صوفی صفهٔ صفاییمبیخود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طنازبرقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالتچون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیمدر مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدمبا بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودیآهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسای عود می سوزبا چنگ بساز و چنگ میساز
چون نیست درین زمانه ما رابا صوفی بیصفا دمی راز
ما صوفی صفهٔ صفاییمبیخود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمدجوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهرنی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجدچون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بودکاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شرابخواره امروزمی ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردیگرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروزخود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفهٔ صفاییمبیخود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغمجستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاویدمی نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالیاز سینهٔ من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویتتدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود رادردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابیوان نیز به صبر کرد مرهم
بنشینی اگر مجال داریبر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابیبرگوی به ساکنان محرم
ما صوفی صفهٔ صفاییمبی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کنعید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآوردترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن سازوز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بیندازسرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل راوز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانیدر گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطاردر مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییمبی خود ز خودیم و از خداییم