غزل شمارهٔ ۸۳۵
سرمست درآمد از سر کویناشسته رخ و گره زده موی
وز بی خوابی دو چشم مستشچون مخموران گره بر ابروی
ترک فلکش به جان همی گفتکای من ز میان جانت هندوی
فریاد کنان فلک که احسنتکو چشم که بنگرد زهی روی
پیش لبش آب خضر شد خاکزیر قدمش بهشت شد کوی
دل زار به های های بگریستمیگفت به های های کای هوی
یکدم بنشین که این دل مستچون باد همی رود به هر سوی
جان میخواهد ز هر کسی وامبر روی تو میدهد به صد روی
عطار تویی و نیم جانیبا دوست به نیم جان سخن گوی