گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۳

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنیآتش سودای خویش در دل و جان افکنی
جان و دل خسته را ز آرزوی خویشتنگه به خروش آوری گه به فغان افکنی
گر به سر کوی خویش پردهٔ عشاق راگل کنی از خاک و خون کار به جان افکنی
گر بگشایی ز بند گوهر دریای عشقبی دل و جان صد هزار سر عیان افکنی
هر نفسی روی خویش باز بپوشی به زلفتا دل عطار را در خفقان افکنی