گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۰

گر نقاب از جمال باز کنیکار بر عاشقان دراز کنی
ور چنین زیر پرده بنشینیپرده از روی کار باز کنی
از همه کون بی نیاز شودعاشقی را که اهل راز کنی
جگرم خون گرفت از غم آنکه مبادا که در فراز کنی
گرچه چون شمع سوختم ز غمتهر زمانم به زیر گاز کنی
گفتیم ساز کار تو بکنمچون مرا سوختی چه ساز کنی
وعده دادی به وصل جان مراعمر بگذشت چند ناز کنی
بکشد ناز تو به جان عطارگر به وصلیش بی نیاز کنی