غزل شمارهٔ ۸۱۶
ای گشته نهان از همه از بس که عیانیدیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی
گر من طلبم دولت وصلت نتوانمگر تو بنمایی رخ خویشم بتوانی
شد در سر کار تو همه مایهٔ عمرمآخر تو چه چیزی که نه سودی نه زیانی
یک چند در اندیشهٔ روی تو نشستممعلوم نشد خود که چه چیزی به چه مانی
ای جان و جهان نیست به هر جان و جهان هیچآخر تو کدامی که نه جانی نه جهانی
دل گفت که جانی و خرد گفت جهانیچون نیک بدیدم تو نه اینی و نه آنی
تبدیل نداری که توان خواند جهانتتغییر نداری که توان گفت که جانی
عطار عیان است که محتاج بیان استگر اهل عیانی به چه در بند عیانی