گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۴

دردی است درین دلم نهانیکان درد مرا دوا تو دانی
تو مرهم درد بیدلانیدانم که مرا چنین نمانی
من بندهٔ بی کس ضعیفمتو یار کسان بی کسانی
گر مورچه‌ای در تو کوبدآنی تو که ضایعش نمانی
از من گنه آید و من اینموز تو کرم آید و تو آنی
یارب به در که باز گردمگر تو ز در خودم برانی
از خواندن و راندنم چه باک استخواه این کن و خواه آن تو دانی
گویم «ارنی» و زار گریمترسم ز جواب «لن ترانی»
پیری بشنید و جان به حق دادعطار سخن مگو که جانی