غزل شمارهٔ ۷۹۹
ای در میان جانم وز جان من نهانیاز جان نهان چرایی چون در میان جانی
هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جانزیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی
چون شمع در غم تو میسوزم و تو فارغدر من نگه کن آخر ای جان و زندگانی
با چون تو کس چو من خس هرگز چه سنجد آخراز هیچ هیچ ناید ای جمله تو تو دانی
در خویش ماندهام من جان میدهم به خواهشتا بو که یک زمانم از خود مرا ستانی
گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آییبندی است سخت محکم این هم تو میتوانی
عطار را ز عالم گم شد نشان به کلیتا چند جویم آخر از بی نشان نشانی