غزل شمارهٔ ۷۸۷
هر دمم در امتحان چندی کشیدامنم در خون جان چندی کشی
مهربان خویشتن گفتم تو راکینهٔ آن هر زمان چندی کشی
همچو خاکم بر زمین افتاده خوارسر ز من بر آسمان چندی کشی
چون جهان سر بر خطت دارد مدامچون قلم خط بر جهان چندی کشی
در غمت چون با کناری رفتهامتو به زورم در میان چندی کشی
بر تو دارم چشم از روی جهانبر من از مژگان سنان چندی کشی
همچو شمعی سر نهادم در میانبر سرم تیغ از میان چندی کشی
پیشکش میسازمت گلگون اشکرخش کبرت را عنان چندی کشی
چون سپر بفکندم و بگریختمتو به کین من کمان چندی کشی
کینت از صد مهر خوشتر آیدمکین ز چون من مهربان چندی کشی
بر سرم آمد لاشهٔ صبرم ز عجزتنگ اسب امتحان چندی کشی
بس سبک دل گشتی از عشق ای فریدجان بده بار گران چندی کشی