غزل شمارهٔ ۷۴۳
بوی زلفت در جهان افکندهایخویشتن را بر کران افکندهای
از نسیم زلف مشکافشان خویشغلغلی اندر جهان افکندهای
وز کمال نور روی خویشتنآتشی در عقل و جان افکندهای
وز فروغ لعل روحافزای خویششورشی در بحر و کان افکندهای
روز و شب از بهر عاشق خواندنتنعره در کون و مکان افکندهای
می نیایی در میان عاشقانعاشقان را در گمان افکندهای
بر امید وصل در صحرای دلبیدلان را در فغان افکندهای
مرغ دل را بر امید گنج وصلاندرین رنج آشیان افکندهای
روی چون مه زآستین گنج وصلخون ما بر آستان افکندهای
هر که را دردی است اندر عشق توخویشتن در پیش آن افکندهای
دام سودای خود اندر حلق دلکس چه داند کز چه سان افکندهای
در بلای نیک و بد عطار راروز و شب در امتحان افکندهای