غزل شمارهٔ ۷۳۸
من کیم اندر جهان سرگشتهایدر میان خاک و خون آغشتهای
در ریای خود منافق پیشهایدر نفاق خود ز حد بگذشتهای
شهرگردی خودنمایی رهزنیمفلسی بی پا و سر سرگشتهای
در ازل گویی قلم رندم نبشتکاشکی هرگز قلم ننبشتهای
یک سر سوزن ندیدم روی دوستپس چرا گم کردهام سر رشتهای
برهمی جوید دلم ناکشته تخمکاشکی یک تخم هرگز کشتهای
کیست عطار این سخن را هیچکسبا دلی خاکی به خون بسرشتهای