گنج

غزل شمارهٔ ۷۲۷

ای جهانی خلق حیران ماندهتو به زیر پرده پنهان مانده
تو به عزت بر دو عالم تاختهما اسیر بند و زندان مانده
عشق تو طوفان و جان‌ها شبنمیشبنمی در زیر طوفان مانده
تا شده عشق تو در جان معتکفجان ز سودای تو بیجان مانده
عاشقان مستغرق تو صد هزاردر سواد این بیابان مانده
جان عاشق با وجود عشق تواز وجود خود پشیمان مانده
همچو عطار آتشین‌دل خون‌فشاندر ره تو صد هزاران مانده