غزل شمارهٔ ۷۲
چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش استخوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است
نرگس دستان گرش دست دل از حیله بردهرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است
زلف پریشانش را حلقه به گوشم از آنکبر رخ چون ماه او زلف پریشان خوش است
خندهٔ شیرین او گریهٔ من تلخ کردگریهٔ خونین من زان لب خندان خوش است
پستهٔ شیرین او شور دل عاشقانششور دل عاشقانش زین شکرستان خوش است
چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوستآن سخن تلخ او همچو شکر زان خوش است
عقل لبش را مرید از بن دندان شده استنیست درین هیچ شک کان لب و دندان خوش است
سبزهٔ خطش دمید بر لب آب حیاتبا خط سرسبز او چشمهٔ حیوان خوش است
بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازودر صفت حسن او بحر درافشان خوش است