غزل شمارهٔ ۷۰
دوش ناگه آمد و در جان نشستخانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی بر منظر معمور بوداو چرا در خانهٔ ویران نشست
گنج در جای خراب اولیتر استگنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیدهای کز تخت و تاجچون دلش بگرفت در زندان نشست؟
گرچه پیدا برد دل از دست منآمد و بر جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بدید آن ماهرویگفت تنها بیش ازین نتوان نشست
جان بده وانگه نشستِ ما طلبکی توان ، با جان برِ جانان نشست
از سر جان چون تو برخیزی تماممن کنم آن ساعتت در جان نشست
چون ز جانان این سخن بشنید جانخویش را درباخت و سرگردان نشست
خویشتن را خویشتن آن وقت دیدکاو چو گویی در خم چوگان نشست
دایما در نیستی سرگشته بودزان چنین عطار زان حیران نشست