غزل شمارهٔ ۶۷۱
ای روی تو آفتاب کونینابروی تو طاق قاب قوسین
بر روی جهان ندیده چشمینقدی روشن چو چشم تو عین
جز چشمهٔ کوثر لب تویک چشمه ندید چشم بحرین
دیدم کمر تو را ز هر سویمویی آمد میانش مابین
چون تو گهری ز کان جانیجان به که کنم نه کان به میتین
میرفت دلم به غرق تا بوکاز لعل تو یک شکر کند دین
زلفت چو عقاب در عقب بودبربود و کشید در عقابین
گر دیدهٔ من سپید کردیخال تو بس است قرةالعین
در غار غم تو جان ما رادرد تو بسی است ثانیاثنین
افکندهٔ تو شدم که شرط استالقای عصا و خلع نعلین
چون روی تو میدهد به خورشیدنوری که ازوست این همه زین
تا چند بر آفتاب بندیکز پرتو توست نور کونین
گر جمله فروغ تو ببینیمدر عین عیان ما بود شین
گر در غلط اوفتاد در علمکی در غلط اوفتیم در عین
عطار درین سخن برون استاز مطلب کیف و مطلب این