غزل شمارهٔ ۶۶۰
باز آمدهای از آن جهانم منپیدا شدهای از آن نهانم من
کار من و حال من چه میپرسیکین میدانم که می ندانم من
هرچند که در جهان نیم لیکنسرگشتهتر از همه جهانم من
در هر نفسی هزار عالم رااز پس کنم و به یک مکانم من
هر دم که نهان طلب کنم خود راچه سود که آن زمان عیانم من
وآن دم که عیان نشان خود خواهمآن لحظه بدان که بینشانم من
وان دم که نهان خود عیان جویماز هر دو گذشته آن زمانم من
من اینم و آنم و به هم هردوفیالجمله نه اینم و نه آنم من
زان راز که سر جان عطار استگفتن سخنی نمیتوانم من