گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۷

دل ز عشق تو خون توان کردنعقل را سرنگون توان کردن
هرچه جز عشق توست از سردلتا قیامت برون توان کردن
تا زبون‌گیری آن‌که را خواهیخویشتن را زبون توان کردن
تا همه خون خوریم در غم توهرچه داریم خون توان کردن
گوییم صبر کن چه می‌گوییاز تو خود صبر چون توان کردن
نظری کن که چون بمردم منکی کنی پس کنون توان کردن
برامید تو در پی عطارسفر اندرون توان کردن