غزل شمارهٔ ۶۴
چه رخساره که از بدر منیر استلبش شکر فروش جوی شیر است
سر هر موی زلفش از درازیجهان سرنگون را دستگیر است
قمر ماند از خط او پای در قیرکه در گرد خطش هم جوی قیر است
خطا گفتم مگر مشک ختاست اوکه در پیرامن بدر منیر است
خط نو خیزش از سبزی جوان استکه کمتر خط پیشش عقل پیر است
نیاید در ضمیر کس که آن خطچگونه نوبهاری در ضمیر است
جهان جان سزای وصل او هستکه او در جنب وصل او حقیر است
کجا زو بر تواند خورد عاشقکزو ناز است و از عاشق نفیر است
مرا از جان گریز است ار بگویمکه یک ساعت از آن دلبر گزیر است
مکن ای شمع خوبان ناز چندینکه شمع حسن خوبان زود میر است
فرید یک دلت را یک شکر دهکه در صاحب نصابی او حقیر است