غزل شمارهٔ ۶۲
مرکب لنگ است و راه دور استدل را چکنم که ناصبور است
این راه بریدنم ، خیال استوین شیوه گرفتنم غرور است
صد قرن چو باد اگر بپویمهم باد بود که یار دور است
با این همه گر دمی برآرمبی او همه فسق یا فجور است
دانی تو که سر کافری چیستآن دم که همی نه در حضور است
بی او نفسی مزن که ناگاهتیغت زند او که بس غیور است
بگذر ز رجا و خوف کینجاچه جای خیال نار و نور است
جایی است که صد جهان اگر نیستور هست نه ماتم و نه سور است
مردی که بدین صفت رسیده استدایم هم ازین صفت نفور است
همچون دریا بود که پیوستلب خشک بماند از قصور است
این حرف ز بی نهایتی رفتچون زین بگذشت زرق و زور است
یک ذرهگی فرید اینجابالای هزار خلد و حور است