گنج

غزل شمارهٔ ۶۰

عشق را گوهر ز کانی دیگر استمرغ عشق از آشیانی دیگر است
هرکه با جان عشق بازد این خطاستعشق بازیدن ز جانی دیگر است
عاشقی بس خوش جهان است ای پسروان جهان را آسمانی دیگر است
کی کند عاشق نگاهی در جهانزانکه عاشق را جهانی دیگر است
در نیابد کس زبان عاشقانزانکه عاشق را زبانی دیگر است
کس نداند مرد عاشق را ولیکهر گروهی را گمانی دیگر است
نیست عاشق را به یک موضع قرارهر زمانی در مکانی دیگر است
نی خطا گفتم برون است از مکانلامکان او را نشانی دیگر است
گرچه عاشق خود در اینجا در میانْستجای دیگر در میانی دیگر است
جوهر عطار در سودای عشقگویی از بحری و کانی دیگر است