غزل شمارهٔ ۵۷۶
این دل پر درد را چندان که درمان میکنمگوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
بلعجب دردی است دردِ عشقِ جانان کاندرودردم افزون میشود چندان که درمان میکنم
چند گویی توبه کن از عشق و زین ره باز گردچون توانم توبه چون این کار از جان میکنم
از میانِ جان نگیرد عشقِ او هرگز کنارکز میانِ جان هوای روی جانان میکنم
این عجایب بین که نگذارند در گلخن مراوانگهی من عزمِ خلوتگاهِ سلطان میکنم
عشق تو تاوان است بر من چون نیم در خوردِ تومردِ عشق خود تویی پس من چه تاوان میکنم
چون دل و جانم به کلّی رازِ عشق تو گرفتمن چرا این راز را از خلق پنهان میکنم
نی خطا گفتم، تو و من کی بود در راه عشقجملهٔ عالم تویی بر خویش آسان میکنم
تا گهرهای حقیقت فاش کردم در جهانبا دل عطار دلتنگی فراوان میکنم