گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۷

از عشق در اندرون جانمدردی است که مرهمی ندانم
بی روی کسی که کس ندید استخونابه گرفت دیدگانم
از بس که نشان از تو بجستمنه نام بماند و نه نشانم
گویند که صبر کن ولیکنچون صبر نماند چون توانم
جانا چو تو از جهان برونیجان گیر و برون بر از جهانم
زین مظلم جای خانهٔ دیوبرسان به بقای جاودانم
بی تو نفسی به هر دو عالمزنده بنمانم ار بمانم
تا عشق تو در نوشت لوحممانند قلم به سر دوانم
عطار به صبر تن فرو دهتا علم یقین شود عیانم