غزل شمارهٔ ۵۵۴
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانمخال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
از فرقت رویت ز دل پر شرر خویشآهی که برآرم ز شرر باز ندانم
روی تو که هرگز ز خیالم نشود دوراز بس که بگریم به نظر باز ندانم
گویی که مرا باز ندانی چو ببینیشاید چو نمیبینمت ار باز ندانم
اشکم که همی از دم سردم چو جگر بستبر چهرهٔ زردم ز جگر باز ندانم
با پشت دوتا از غم روی تو چنانمکز دست غمت پای ز سر باز ندانم
زانگاه که عطار تو را تنگ شکر خوانددر وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم