غزل شمارهٔ ۵۴۹
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانممجروح توام دانی مرهم نکنی دانم
ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادییکدم دل پر غم را بی غم نکنی دانم
چون دم دهیم دایم گر دم زنم و گرنهبا خویشتنم یکدم همدم نکنی دانم
هر روز وفاداری من بیش کنم دانیمویی ز جفاکاری تو کم نکنی دانم
چون راز دل از اشکم پنهان به نمیمانددر پردهٔ یک رازم محرم نکنی دانم
گفتی که اگر خواهی تا عهد کنم با توگر عهد کنی با من، محکم نکنی دانم
آن روز که دل بردی گفتی ببرم جانتای راحت جان و دل این هم نکنی دانم
سهل است اگرم کشتی از جان بحلت کردمصعب است که بعد از من ماتم نکنی دانم
با خیل گرانجانان بنشستهای و یکدمعطار سبکدل را خرم نکنی دانم