غزل شمارهٔ ۵۴۷
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانموز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم
دل من سوختهٔ حیرت گوناگون استتا کی از فکرت خود سوختهتر گردانم
چون درین راه به یک موی خطر نیست مراپس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم
می نیاید ز جهان هم نفسی در نظرمگرچه بسیار ز هر سوی نظر گردانم
چون ز دلتنگی و غم در جگرم آب نماندچند بر چهره ز غم خون جگر گردانم
نیست در مذهب من هیچ به از تنهاییگر بسی بنگرم و مسئله برگردانم
نان خشکم بود و گر به تکلف بزیماز دو چشم آب برو ریزم و تر گردانم
آری ای دوست به جز دانهٔ خود نتوان خوردخویش را فیالمثل ار مرغ بپر گردانم
تا کی از غصه و غم غصه و غم ای عطارسر فرو پوش که سرگشته و سرگردانم