غزل شمارهٔ ۵۴۵
ای عشق تو قبلهٔ قبولمکرده غم تو ز جان ملولم
خورشید رخت بتافت یک روزتا کرد چو ذرهٔ عجولم
میتافت پیاپی و دمادمتا خواست فکند در حلولم
چون نیک نگاه کردم آن روزبنمود جمال در افولم
میگفت به صد زبان که از منبگریز که من نه از اصولم
کافر گردی علی الحقیقهدر حال اگر کنی قبولم
اکنون من بی قرار از آن روزدل شیفتهتر ز بوهلولم
در گرد تو کی رسم که پیوستدر صحبت خود ندیم غولم
آنجا که بزرگی تو باشدمن خفته کدام بوالفضولم
ای کاش که بعد ازین همه عمرممکن بودی دمی وصولم
چه جای حلولیان طاغی استزین پس من و سنت رسولم
عطار به ترک جان بگویدگر شرح دهی چنین فصولم