گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۸

کار چو از دست من برفت چه سازممات شدم نیز خانه نیست چه بازم
در بن این خاکدان عالم غداراشک فشان همچو شمع چند گدازم
چون نفسی دیگرم ز عمر امان نیستاین نفسی چند در هوس به چه تازم
چو گل یک روزه در میانهٔ صد خاربر سر پایم نشسته سر چه فرازم
پردهٔ من چون درید پرده‌در چرخدر پس این پرده، پرده چند نوازم
چارهٔ من چون به دست چاره گران نیستحیله چه گویم کنون و چاره چه سازم
قصهٔ اندوهت آشکار چه گویمزانکه من خسته دل نهفت نیازم
واقعه کوته کنم چه گویم ازین بیشخاصه که پیش اندر است راه درازم
ای دل عطار دم مزن که درین دیردم نتوان زد ز سر پردهٔ رازم