غزل شمارهٔ ۵۱۷
دل رفت وز جان خبر ندارماین بود سخن دگر ندارم
گرچه شدهام چو موی بی اویک موی ازو خبر ندارم
همچون گویم که در ره اودارم سر او و سر ندارم
هم بی خبرم ز کار هر دمهم یک دم کارگر ندارم
راه است بدو ز ذره ذرهمن دیدهٔ راهبر ندارم
خورشید همه جهان گرفته استمن سوخته دل نظر ندارم
چندان که روم به نیستی دراز هستی او گذر ندارم
فریاد که زیر پرده مردمافسوس که پرده در ندارم
گرچه همه چیزها بدیدمجز نام ز نامور ندارم
زان چیز که اصل چیزها اوستمویی خبر و اثر ندارم
دردا که شدم به خاک و در دستجز باد ز خشک و تر ندارم
فیالجمله نصیبهای که بایستگر دارم ازو وگر ندارم
افسانهٔ عشق او شدم منوافسانه جزین ز بر ندارم
با این همه ناامیدی عشقدل از غم عشق بر ندارم
سیمرغ جهانم و چو عطاریک مرغ به زیر پر ندارم