گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۲

من با تو هزار کار دارمجانی ز تو بی قرار دارم
شب‌های وصال می‌شمردمتا حاصل روزگار دارم
گفتی که فراق نیز بشمرچون با گل تازه خار دارم
گر در سر این شود مرا جانهرگز به رخت چه کار دارم
تا جان دارم من نکوکارجز عشق رخت چه کار دارم
گفتی مگریز از غم منچون غمزهٔ غمگسار دارم
چون بگریزم ز یک غم توچون غم ز تو من هزار دارم
گفتی که بیا و دل به من دهتا دل ز تو یادگار دارم
ای یار گزیده، دل که باشدجان نیز برای یار دارم
گفتی سر خویش گیر و رفتیکز دوستی تو عار دارم
سر بی تو مرا کجا به کاراستسر بی تو برای دار دارم
گفتی که کمند زلف من گیریعنی که سر شکار دارم
چون رفت ز دست کار عطارچون زلف تو استوار دارم