غزل شمارهٔ ۵۱
مفشان سر زلف خویش سرمستدستی بر نه که رفتم از دست
دریاب مرا که طاقتم نیستانصاف بده که جای آن هست
تا نرگس مست تو بدیدماز نرگس مست تو شدم مست
ای ساقی ماهروی برخیزکان آتش تیز توبه بنشست
در ده می کهنه ای مسلمانکین کافر کهنه توبه بشکست
در بتکده رفت و دست بگشادزنار چهار گوشه بربست
دردی بستد بخورد و بفتادوز ننگ وجود خویشتن رست
عطار درو نظاره میکردتا زین قفس فنا برون جست